خودنامه

نمیدونم چرا این وبلاگ رو زدم

نوبت شاعری
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

یه مدتیه به شدت شعر میگم. باور نمیکنید دوستان. غزل میگم خفن. عجب استعدادی داشتم نمیدونستم. حتما میگید خب چرا ٢ تاشونو نمیذارم که بخونید. آخه غزل عاشقانه میگم میترسم سوتفاهم بشه. اگه از دوستان کسی خواست بطور اختصاصی براش غزل میگم. فقط باید اسم اون نفری رو که میخواد بهش شعر هدیه کنه برام بنویسه که توی شعر بکار ببرم.


 
 
خود واقعی یعنی دپرشن
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩
 

اه. این افسردگی هم عجب درد بی درمونیه. میبینی خوبه خوبم بعدش یهو با دیدن یه عکس یا خوندن یه جمله یا هر عمل دیگه ای میرم تو خودم. امروزم از اون روزاست. دیدن یه عکس از دوستان قدیمی باعث شد حسابی غمگین بشم. احساس میکنم یک عمر ماسک زدم. یک عمر خودم نبودم. الانم خودم نیستم. اینقدر توی نقشم فرو رفتم که دیگه بعیده دوباره خودم بشم. چون خود واقعیم رو هیچ کس دوست نداشت. منم برای اینکه تایید بشم برای اینکه دوستم داشته باشن ماسک زدم. سالها نقش بازی کردم. الان دیگه خیلی ماهر شدم. مثل یه بازیگر حرفه ای بازی میکنم. هیچ کس نمی تونه تشخیص بده که الان خودمم یا ماسکمه. خودمم دیگه خود واقعیم رو فراموش کردم. دیگه داره حالت تهوع بم دست میده. بقیشو نگم بهتره


 
 
وانفسا
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩
 

معلوم نیست چمه؟ چته؟ چی میخوای؟ میدونم چی میخوای. خوب میدونم چی میخوام. آره میدونم. ولی نمیتونم بگم. نمیشه گفت. کاش کسی ندونه. چه نیمه ی پنهانی! نکنه بفهمن. شایدم میدونن. اصلا برای همینه. دستم رو شده. به نظر خودم که درسته ولی مشکل اینجاست که نظر من برای کسی مهم نیست. چاره ای نیست. چقدر ضعیفم. هر روز بغض میکنم. احمقم دیگه. از اینکه دنیا به ساز من نمی رقصه ناراحتم. برای همین احمقم. مدتهاست دیگه دنیا رو دوست ندارم. خودخواهانه به نظر میاد ولی اینطور نیست. من میگم دنیا باید به ساز همه برقصه. مگه یک بار بیشتر زندگی میکنیم؟ حق دارن. نظرتون چیه خفه شم؟ زور که نیست نمی ارزم.


نه سایه دارم و نه بر

بیفکنندم و سزاست

وگرنه بر درخت تر

کسی تبر نمی زند 


 
 
غروب پاییز
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
 

وقتی یه برگی رو زمین میوفته
حس میکنم گریه ی بی صداشو
حس میکنم چی میگذره تو قلبش
وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو
آخه منم یه برگ خشک و زردم
که بی صدا یه عمر گریه کردم

ایرج مهدیان

 

غروبهای پاییز دلگیره آدم احساس غربت میکنه

 


 
 
 
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢
 

رویاهاتو محکم بچسب

واسه اینکه اگه رویاها بمیرن

زندگی عین مرغ شکسته بالی میشه

که دیگه مگه پروازو خواب ببینه

رویاهاتو محکم بچسب

واسه اینکه اگر رویاهات از دست برن

زندگی عین بیابون برهوتی میشه

که برفا توش یخ زده باشن


لنگستون هیوز، ترجمه و باز سرایی از احمد شاملو


 
 
توالتی به وسعت یک کشور
نویسنده : سرگردان - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

این مطلب ظاهرا توسط یک خانم نوشته شده است و توسط یکی از دوستان برای من ایمیل شد. گفتم بذارم اینجا شما هم بخونید. مسئولیت این نوشته به عهده ی نویسنده ی آن است. تو رو خدا به کسی برنخوره.

بسیار دور از هم قد کشیده ایم. هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد. جدایمان کردند. از روز اول مهر. با پوشش های متفاوت. مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه. دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف های دور از هم. نیمکت های خانم ها و آقایان. با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران. جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم. در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی. آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو. تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریصت مانتو ام را بدرد. جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم. بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی. و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم. تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را. تقاص تو را ندیدن و نشناختن را. باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم. وقتی دنبال کار می گردم. وقتی تاکسی سوار می شوم. اینجا یک توالت عمومی است به وسعت یک کشور. وطن پرستان عزیز. بهتان بر نخورد. آخر سالیان است که در همه جای دنیا فقط توالت ها را زنانه و مردانه کرده اند. 


 
 
شعر زیبا
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

من خرابم ز غم یار خراباتی خویش
می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش


گرچلیپای سرزلف زهم بگشایند
بس مسلمان که شود فتنه آن کافرکیش


با تو پیوستم و از غیر تو ببرید دلم
آشنای تو ندارد سر بیگانه خویش


به عنایت نظری کن که من دلشده را
نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش


آخر ای پادشه ملک و ملاحت چه شود
که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش


خرمن صبر من سوخته دل داد به باد
چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش


 
 
حادثه در شهربازی شاهین شهر
نویسنده : سرگردان - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸
 

پنجشنبه شب 5 فروردین 89 در شهربازی شاهین شهر به علت مشکلات فنی و تخلیه هوای سورتمه 25 نفر مجروح شدند.

خروج سورتمه در شهربازی شاهین شهر موجب شد 11 زن، 9 مرد، یک دختربچه 7 ساله و 4 دانشجوی پسر تبعه سوریه با بدنه این وسیله برخورد کنند و به شدت مجروح شوند.

افراد آسیب دیده به بیمارستان گلدیس این شهر اعزام شدند و بلافاصله تحت درمان قرار گرفتند.

3 نفر از مجروحان این حادثه که در وضعیت وخیمی قرار داشتند به بیمارستان کاشانی اصفهان منتقل شده اند.


 
 
ضحاک زمان
نویسنده : سرگردان - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧
 

چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز


 
 
حسرت دیدار
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
 

دوستان هر چیزی به موقعش خوبه. مثلا اگه قرار باشه چیزهایی رو که الان نیاز دارم ده سال بعد به دست بیارم، همون بهتر که اصلا به دست نیارم. آخه من الان احتیاج دارم بعدا دیگه به دردم نمیخوره. یه عادت بدی دارم که اگه الان تشنه باشم بهم آب ندن دیگه فردا دیره و فردا که لیوان رو بهم بدن میکوبمش توی دیوار میشکنمش ترجیح میدم از تشنگی و حسرت بمیرم. عادت بدیه مگه نه؟

 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

تا بو ده ام ای دوست وفادار تو بودم

بگذار که ای دوست وفادار بمیرم


 
 
من زن ندارم
نویسنده : سرگردان - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
 

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم

“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)

زن نگیر – از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

 

برگرفته از مجله اینترنتی مبین